به نام عاشقی که به عشق خود وفادار مانده است.
m دوست آن نيست که يک دل به صد يار دهد
دوست آن است که صد دل به يک يار دهدm
((چی به پای تو بريزم لايق پای تو باشه
چی بخونم که بتونه جای حرفهای تو باشه
گرمی قلبمو از دست تو دارم
اگر جونمو بخوای من حرفی ندارم
من حرف عشقمو از تو ياد گرفتم
از تو هستم هرچی دارم از تو دارم ))
m.f
'f'زندگی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهم
راستی بی عشق زندان است بر من زندگاني 'f'
عشق از دوستی پرسيد:تفاوت من و تو چيست؟
دوستی گفت: من ديگران را با سلامی آشنا ميکنم تو به نگاهی.من آنان را با دورغ جدا می کنم تو با مرگ.
۱۰تا شاخه گل برات می فرستم.۹تا طبيعی و دهميش مصنوعی.يه کارت هم می زنم بهش که روش نوشتم تا وقتی که آخرين گل پژمرده بشه
دوستت دارم!
يادت باشه تو برای دنيا يه نفری ولی می تونی برای يک نفر يه دنيا باشی اينو گفتم که بدونی برای يک نفر يک دنيا ی .پس هیچوقت قلبشو نشکن تو رو به يگانه عالم هستی می سپارمت چون فقط می شه از اون طلبت کرد.
"Simple love "
عشق حقيقی در صورتی زنده می ماند که اميدی برای فتح معشوق باشد .
دوستت دارم
I love you......
من هر چی می کشم همه از يک نگاه توست
ای کاش کور می شدم آن لحظه نخست/
قربانت:....................
محبت ره به دل دادن صفای سينه می خواهد
به ياد يکديگر بودن دل بی کينه می خواهد
من.از طرز نگاه تو نگاه مبهمی دارم
نگاهت را مگير از من که با آن عالمی دارم
(اگر لبخند زدی بر خط زشتم برو عينک بزن ببين خوشکل نوشتم)
گاو ما ما می كرد گوسفند بع بع می كرد سگ واق واق می كرد و همه با هم فریاد می زدند
حسنك كجایی...؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.
حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا
شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن
به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست
چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد،
كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند
و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.
پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.
پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.
او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود
اما كوه روی ریل ریزش كرده بود. ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت.
ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد.
ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد.
كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.
خانه مثل همیشه سوت و كور بود. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی
مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه
گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد
چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است
كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد....
كه ریزاحمد نام داشت و خیلی به شدت احساس فداكارآلودگی میكرد
و تصمیم گرفته بود پوز پترس فداكار اجنبی را بزند.
یكی از همان شبهای تیرماه كه ریزاحمد خسته و كوفته از سر كار به خانه برمیگشت
و در حال خواندن یك ترانهی محلی گرمساری روی ریلها بود
(معلوم نبود بالاخره اون شب بارون میاومد یا نمیاومد. به من و شما مربوط نیست قصه را بچسبید
و درستان را بخوانید) بله اون شب كه بارون اومد... یارم لب بون اومد...
نه این مربوط به درس نبود. حواس نمیگذارید برای آدم.
بله اون شب كه بارون میاومد ریزاحمد روی ریل قطار داشت میرفت
كه دید كوه ریزش كرده و سنگهای بزرگناكی افتادهاند روی ریل به چه درشتجاتی.
ریزاحمد پیش خود فكر كرد: یاپیغمبر! الان قطار میآید و همهی مسافرها خاكشیر میشوند و
آبرویمان پیش بینالملل و سرخه صلیب میرود.
اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاحات و بارش پر از ماشین اصلاح بود
ریزاحمد كه دید كوه ریزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقایقی رفتن به عوالم روحانی
و مدیتیشن ایكیوسانی، فكر بكر و منطقی خوبی به كلهاش رسید و تصمیم
گرفت برای این كه قطار به سنگها نخورد و از خط خارج نشود
خودش قبلاً آن را منفجر كند! این كه چطور
این فكر بكر به مخ احمدك ما رسید به شما مربوط نیست، درستان را بخوانید.
بله ریزاحمد با این فكر چند دینامیت از جیبش در آورد و آن را به ریل قطار بست.
همین كه قطار نزدیك شد ریزاحمد دینامیتها را روشن كرد.
(البته برای دماغسوخته كردن مستندسازان فضول او به دلیل بارندگی به جای كبریت
از فندك المنتی استفاده كرد). بعد از چند ثانیه دینامیتها گرومپی منفجر شدند
و قطار با صدای وحشتانگیزناكی از ریل خارج شد
و سر و كلهی مسافران و لوكوموتیوران را هم شكست و پدر صاحب بچهی همهشان را درآورد.
لوكوموتیوران زخمی و عصبانی از قطار چپ شده خودش را كشید
بیرون و به قصد كشت دنبال ریزاحمد گذاشت.
ریزاحمد بیگناه و معصوم هم كه دید هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو كی بدو.
لوكوموتیوران هم پشت سرش با مشتهای گره كرده و
فحشهای هجده سال به بالا و كمر به پایین همچنان میدوید تا رسیدند
به نقطه و محل ریزش كوه. و آنجا بود كه لوكوموتیوران خشكش زد. لوكوموتیوران كه
دید كوه ریزش كرده و فهمید ریز احمد چه فداكاری بزرگی كرده اشك در چشمهایش جمع شد.
ریزاحمد را بغل كرد و های های شروع كرد به گریستن.
بقیه مسافران و خبرنگاران بینالمللی و روسای ایستگاههای قطار
هم با فهمیدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنهی ملودرام هندیناك
و بالیوودآسایی به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در میآورد.
عكاسان كلیك كلیك عكس میگرفتند در آن سال از همین جا فراوان شد.
به زودی عكس ریزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتابهای دبستانی و دانشگاهی
و روی جلد مجله تایمز زدند و تفاسیر متعددی از روش فداكارانه ریزاحمد و ذكاوت
او در دنیا انجام شد. حادثهی آن شب فراموش ناشدنی به عنوان درس عبرت و
الگویی برای فرزندان خاك عالم شد. هنوز كنار ریلها، قطار از خط خارج شدهی
زنگزدهای وجود دارد كه به عنوان یادبود عكس ریزاحمد فداكار را در حالی كه نیشاش
تا بناگوش باز است روی آن زدهاند و زیر آن نوشته: ما اینیم
چند وقتي كه بخاطر مسائلي فرصت نشد آپ و صحبت و حرفی با شما کنم، ولي اين بدان معني نيست كه حرفي نباشه !!!
اتفاقا" يه دنيا حرف رو دلم سنگيني مي كنه كه دنبال يه ذهن بازتر و زمان مناسب مي گردم تا با شما
عزيزان در ميان بگذارم.
چند وقت كه يه سوال به ذهنم اومده و پاسخي مناسب پيدا نمي كنم و اونهم
اينه كه اصلا" عشق يعني چي ؟ چقدر در زندگي ما نقش داره ؟ اگه نباشه چي مي شه ؟ . . .
موضوع عشق مي نويسند رو مي خونم، تنها چيزي كه حس نمي كنم احساسي ناب و مظلوم بنام عشق !
همه اش حرف از بي وفائي، جدائي، تنهايي، نامردي ، . . . و اكثر حرفا طمع تلخ بي وفائي، اكثر نگاها
نا اميد و سياه، اكثر احساسها سرد و بي روح و . . . بازهم حرف از عشق زده مي شه ؟!.
درسته منم گاه گاهی یه مطلبی از عشق مینویسم ولی خوب هیچ وقت یک عاشق واقعی نبودم...
ولی دل من مي گه، عشق يعني احساس آزادي در اوج اسارت، يعني جاري شدن با وجود تمام سدها،
يعني اميدوار بودن در سرزمين نا اميدها، يعني يكي شدن با وجود تمام قرينه ها، . . . و در يك كلام عشق
يعني فنا شدن در او با تمام من ها ، . . . .
به قول دبیر ادبیاتمون: " عاشق را با عشق كار است، با معشوق چه كار "
نمي دونم مگه مي شه حرف ازعشق زد و نا اميد بود؟ چطور مي شه ادعا ي عاشقي كرد ولي در ظاهر و
باطن، مايوس و غم زده و دل مرده بود؟
كسي كه نتونه درد عشق رو تحمل كنه، اصلا عشق رو نفهميده. آخه اگه عشق درد فراق و ناز معشوق و
جور زمونه رو نداشته باشه كه تكرار يه عادت روزمره و وابستگي خودخواهانه است.
" درد فراق است كه لذت وصال را افزايش مي دهد "
اميدوارم عزيزاني كه تجربه سخت ولي شيرين عشق و لمس احساسات ناب رو دارند، مثل هميشه با
حضوري گرم و احساسي سبز دلگرممون كنند. ![]()
![]()
![]()

نوروز ۱۳۸۷ هجری شمسی
سال موش
ساعت ۹ و ۱۸ دقیقه و ۱۹ ثانیه روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۷ هجری شمسی
مطابق با ۱۲ ربیع الاول ۱۴۲۹ هجری قمری و ۲۰ مارس ۲۰۰۸ میلادی
------------------------------------------------------------------
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است![]()
بر طرف چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست ![]()
خوش باش و مگو ز دی که امروز خوش است ![]()
عیـــــــــــــدتون مبــــــــــــــــارک![]()